تبليغاتX
هزار راه نرفته

هزار راه نرفته

قدرت عشق در پیوند دادن تفاوتهاست و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودهاست.

 

 

ایستادگی کن تا روشن بمانی

شمع های خاموش ایستاده می میرند

 

دوباره سلام به دوستان همراه و مهربونم . بعد از مدتی دوباره موفق شدم در خدمتتون باشم . این بارم با یک جریان دیگه از جریانات راهرو های دادگاه در خدمتتون هستم . راهروهایی که سراسر غم و شادی و اشک و لبخنده . اشکی که از سر حسرت یا شوقه و لبخندی که گه به تلخی زمهریر و گه به شیرینی شهد و عسله.

این بار جریان و پرونده ای که براتون باز می کنم یه کم متفاوت با سایر پرونده هاست . از این دست پرونده ها به نسبت سایر پرونده ها کمتر در دادگاهها مطرح میشه که یا از روی خجالته و یا عشق زیاد طرفین باعث میشه که این ایراد نادیده گرفته بشه.

 

در راهروهای دادگاه: قسمت دهم

این داستان: بگذار به درد خود بمیرم

 

یه روز از روزای خوب خدا تو دفتر با همکاران نشسته بودیم و مشغول بررسی پرونده های جریانی و  رسیدگی به اونها بودیم که  آقایی همراه با خانومش در زده و با اجازه وارد شدند . از همون ابتدا غم رو از چشای خانوم میشد خوند . رو به آقا پرسیدم امری داشتید؟ گفت یه پرونده دارم میخوام ثبت کنید . پرونده رو ازش گرفتم و تعارف کردم بنشینند. پرونده طلاق بود از آقا پرسیدم . علت طلاقتون چیه چرا می خواهید از هم جدا بشید. آقا سری تکون داد و گفت خوب دیگه همسرمو دوسش ندارم. نمی خوام باهاش زندگی کنم. پرسیدم آخه چرا؟ مگه خانومتون مشکلی داره؟ بچه هم دارید؟ جواب داد خانومم خیلی هم خوبه بچه هم نداریم . نمی تونم زیاد توضیح بدم فقط دیگه نمیخوام با این خانوم زندگی کنم نه با این خانوم نه با هیچ زن دیگه ای.

پرسیدم آخه چرا؟ خانوم با صدایی لرزون رو به من گفت: چرا از من نمی پرسید؟ چرا؟ آخه به چه حقی آین آقا به خودشون اجازه میدن به جای منم فکر کنند؟ من نمی خوام از ایشون جدا بشم با همه شرایطی که داره بازم دوسش دارم. می خوام با او باشم نمی تونم دوریشو تحمل کنم آخه من بدون او باید چیکار کنم .

آقا رو به همسرش کرد و گفت بابا این درد منه نمی خوام برام دل بسوزونی نمیخوام دیگه بیشتر از این به پای من بسوزی تو جوونی و می تونی بهترین زندگی و داشته باشی تو حق داری که از زندگیت لذت ببری . تو حق داری که مادر بشی تو حق داری که خوشبخت باشی و اینها با من امکان نداره و سرشو گرفت تو دستاشو ساکت شد.

خانوم یه نگاه به همسرش کرد و گفت: آره می دونم ازم خسته شدی و داری اینجوری به سرم منت میگذاری این حقو به من بده که خودم تصمیم بگیرم آخه بی انصاف من دوست دارم من با تو خوشبختم من بچه نمی خوام اینهمه بچه بی سرپرست می تونیم یکی از اونها رو به فرزندی قبول کنیم تموم حرفای تو دلایل تو بهانه است برای جدا شدن  از من . می دونم ازم خسته شدی.

 

  

 

باورت کرده بودم گفتی که واسم میمیری

حالا که بردی دلم رو چرا از پیشم میری

گفتی شک نکن به عشقم خواستی که آسوده باشم

برای خوشبختی تو بهتره ازت جدا شم

گریه امونم نمی ده با کسی صحبت بکنم

می خوام که دردامو بگم اگر که فرصت بکنم

دلم میگه چیزی نگو خدا جوابشو میده

التماسشم نکن اون داره از پیشت میره

به دل میگم گریه نکن قسمت من همین بوده

میخوام بدونی تو فقط قصه عشقم این بوده

نفرین بشه عشقی رو که آخر اون جداییه

خودت نمی دونی عزیز عشق تو بی وفاییه

 گریه امونم نمی ده با کسی صحبت بکنم

می خوام که دردامو بگم اگر که فرصت بکنم

دلم میگه چیزی نگو خدا جوابشو میده

التماسشم نکن اون داره از پیشت میره

 

رو به آقا کرده و گفتم مشکل شما فقط بچه دار شدنه؟ این که مشکلی نیست می تونید مادر و پدر بچه هایی باشید که آرزوی داشتن مادر و پدر خوبی مثل شما رو دارند.

آقا با چشمایی که پر از التماس بود نگاهی به من کرد و گفت: خانوم اصلا مشکل ما این نیست آخه چجوری بگم...

بخدا خجالت می کشم بگم. نمی دونم چجوری باید از زحماتی که این چند ساله همسرم رای درمان من کشیده قدردانی کنم. اون پا به پای من با دارایی و نداری من ساخته تا این زندگی تو این چند سال به اینجا رسیده و منم تموم حق و حقوق این خانومو میدم و ازش می خوام بیشتر از این منو خودشو آزار نده. من مشکل جنسی دارم که درمان پذیر نیست این خانومم تو این چند سال زندگی هنوز باکره است . آره خاوم من مردی ندارم نمیتونم نیازهای جنسی این خانومو برآورده کنم. نمی خوام بیشتر از این آزارش بدم و خوشی های زندگیشو ازش بگیرم تو رو خدا خانوم پرونده ما رو برای کارهای نهایی ارسال کنید خدا رو خوش نمیاد منم بیشتر از این عذاب بکشم .

خانوم رو به من با چشمای گریون گفت یعنی همین . یعنی هیچکس از من نمی پرسه که میخوام جدا بشم یا نه؟ آخه این حق منه؟ من حتی تو این چند سال نگذاشتم که کسی از مشکل همسرم مطلع بشه حالا این حق منه؟ باشه ما هم خدایی داریم .

 

  

نمی دونستم که باید چیکار کنم از یه طرف دلم به حال خانوم می سوخت از یه طرف هم می دیدم که کاری که همسرش داره انجام میده بهترین کاریه که در این حال می تونه انجام بده. درسته این زن عاشقه همسرشه اما این عشق برای همسرش دردآوره و باعث می شه فقط خرد بشه. ترجیح دادم پرونده رو ارسال کنم تا کارهای جداییشون انجام بشه.

موقع رفتن زن با چشمای اشک آلود و صدایی لرزون رو به همسرش گفت من بدون تو چیکار کنم هر گز نمی بخشمت به خاطر کاری که داری با من می کنی. امیدوارم خدا هم... اما نه خدا خیلی بزرگه نفرینت نمی کنم . می سپارمت دست خدا.

از این دست پرونده ها کم نیست که دو طرف با عشق مجبورند از هم به دلایل مختلف جدا بشن و این عشق واقعی یع طرف رو نسبت به طرف مقابلش نشون میده .

خدایا خودت به این عاشقای دل خسته صبر عطا کن . راستی خودمونیما اگه خدای بزرگمون نسیان رو تو وجود انسان قرار نمی داد آدمی با این همه مشکلات و سختی هایی که تو زندگی براش پیش میاد چجوری می تونست کنار بیاد .

 

خدایا به خاطر همه اونچه که به ما دادی و اونچه که به مصلحت از ما سلب کردی شکرت.

 

 

  

  وقتی رفتی التماسمو ندیدی

وقتی رفتی حتی اشکامو ندیدی

وقتی رفتی آسمون سیاه و تار بود

وقتی رفتی دل من بی کس و کار بود

حالا که نیستی عزیز دلم بهونتو می گیره

نمی بینی یکی اینجا از نبودنت می میره

تو که نیستی دل تنهام میشه از تنهایی خسته

دل به آسمون میدوزه چشم به راه تو نشسته

آخه تو چرا نمی خوای که بفهمی

کسی مثل من دیگه دوست نداره

کسی مثل من دیگه نیست که بخواد جونشو پای تو بذاره

مگه کم بودم برات که کنار من نموندی

مگه عاشقت نبودم که دل منو سوزوندی

حالا که نیستی عزیز دلم بهونتو می گیره

نمی بینی یکی اینجا از نبودنت می میره

تو که نیستی دل تنهام میشه از تنهایی خسته

دل به آسمون میدوزه چشم به راه تو نشسته

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 23:33 توسط فرشته |


 

مي دوني ...


وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره
....


بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم
....


وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم
...


تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني
....


همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

 

دلم برات تنگ شده مثل هميشه

 

 

ای كاش میدانستی شبها.... تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود در روی زمین هم کسی بود كه سبزی لحظه هایش ، روزی آرزویم بود ....

 

 

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند وصدای قلبت ابرویت را به تاراج مي برد مهم نیست که او مال تو باشد... مهم این است که : فقط باشد... زندگی کند... لذت ببرد... ونفس بکشد... به اين مي گن :عشق

 

آخرین دیدار

سلام به بهترینانم . به دوستان همیشه همراهماین بار با یه داستان واقعی دیگه با یه پرونده دیگه اومدم این بار هم متاسفانه داستانم شاد نیست. این بار هم یه جدایی دیگه اما این جدایی جنسش و نوعش با دفعات دیگه فرق داره این بار جدایی بین آدما میل خودشون نبود این بار خدا خواسته که دو تا مرغ عشق بالشون بشکنه و یکی بمونه و دیگری بره . بهتره همه چیزو از زبون خود حسین آقا براتون بگم .

هوا بارونی بود و سرد . با همسرم تازه از شمال برگشته بودیم شمال رفته بودیم خونه مادر همسرم تا دیدن کنیم . وقتی رسیدیم خونه من چون کار داشتم مجبور شدم برم بیرون همسرم و فرزندم موندن خونه تا استراحت کنند اونم چه استراحتی کارم بیرون یه کم طول کشید یه چند ساعتیو خونه نبودم زنگ زدم خونه که بگم دیرتر میام دیدم گوشیو جواب نمیدن به همراه خانومم زنگ زدم بازم جواب نمیداد خونه ما طبقه ژایین خونه برادرم بود زنگ زدم اونجا شاید همسرم اونجا باشه وقتی فهمیدم اونجا نیست نگران شدم و سریع خودمو رسوندم خونه چون میدونستم همسرم جایی نمیره قبل از اینکه برسم خونه گوشیم زنگ خورد زن برادرم پشت خط فقط گریه میکرد از نگرانی داشتم میمردم وقتی نزدیک خونه رسیدم دیدم آمبولانس جلو دره و دارند همسرمو میبرند خدا همونجا پاهام سست شد میخواستم داد بزنم اما نمیشد به زور از ماشین پیاده شدمو دویدم طرف آمبولانس وداد کشیدم چی شده همسرمو کجا میبرید دکتر آمبولانس سری به تاسف تکون داد و گفت آقا متاسفم همسرتون تموم کرده . انگار کوه غم بود که رو دوشم هوار شد . داد کشیدمو گفتم ای خداااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا؟

همونجا پخش زمین شدم همسایه ها دستمو گرفتند و بردنم توی خونه خونه که نه عزا خونه خدا رو شکر بچم سالم بود بغلش کردم و فقط گریه میکردم انگار کر شده بودم فقط صداهای مبهمی میشنیدم که میگفتند بیچاره حسین آقا ماتم برده بود رو چهره زن داداشم و فقط سر تکون میدادمو اشک میریختم اروم گفتم آخه چطوری؟

با گریه و بریده بریده گفت گاز خفش کرده از حموم که میاد بیرون بخاریو زیاد میکنه درام بسته بوده کنار بخاری میخوابه و خوابش میبره گاز خفش میکنه پرسیدم پس چرا بچه؟

گفت آخه بچه بیرون داشته بازی میکرده . بمیرم برای بچم فقط سه سالشه . وقتی خانواده همسرم خبر دار شدند سریع از شمال اومدند اونا عوض اینکه من داغدار رو آروم کنند انگ قاتل بودن بهم زدند و منو انداختند زندان و حتی اجازه ندادند که من و خانوادم تو تشییع جنازه همسرم شرکت کنیم .

اونها برام پرونده بلند بالایی تشکیل دادند و حسابی من داغدار رو که عاشق همسرم بودند آزار دادند . تو زندان مدام گریه میکردم و از خدا مرگ میخواستم چند هفته ای طول کشید تا بی گناهی من ثابت بشه . شما بگید خداییش این رسمش بود که منو که عاشق و دلبسته همسرم بودم رو حتی نگذارند برای آخرین بار چهرشو ببینمو باهاش وداع کنم . من گذشتم ازشون امیدوارم خدام اونها رو ببخشه به خاطر ظلمی که در حق منو بچم کردند و آخرین دیدار رو از ما دریغ کردند.

وقتی حسین آقا درد دلش تموم شد به این فکر افتادم که آیا این انصافه که آخرین دیدار رو از یه عاشق بگیرند و نگذارند حتی مادر و فرزند با هم وداع کنند.

متاسفم واقعا متاسفم برای همه اونهایی که با دید منفی همه جا و همه کس رو نگاه میکنند . من معتقدم آسمان همیشه آبیست و ما نباید به خاطر اینکه بعضی مواقع لکه های ابر رو پوسته زیبای آسمان رو میپوشونه نظرمون عوض بشه در مورد زیبایی و پاکی آسمان.

امیدوارم همیشه آسمان قلبمان آبی و شفاف باشد.

 

 

 

کاش میدونستی وقتي هر شب از دوريت خواب رو به خودم حروم مي کنم وقتي توي سرماي استخون سوز زمستون، کوچه هاي خالي و سرد اين شهر غريب صداي پام رو لعنت مي کنند، تو تموم طول کوچه ها فقط يه چيزي مي تونه آرومم کنه اونم خيال اومدنتِ

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 16:21 توسط فرشته |


دلم از زمونه تنگه

دل آدما چو سنگه

هر کی هر کی شده دنیا

انگاری با ما تو جنگه

 

عشق را حاصلي نيست مگر در پي اش فراقي سوزناك، صبري تلخ و رنجي بس دشوار

 

 

 

جاده به سوی تو نمی آید گلی در کنار آن نمیروید کجا بروم؟

از که بپرسم نشانی نگاه تو را ؟

کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟

کجابروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی نه مجنون بیابانگرد و نه لیلایی نه یعقوب و نه پیراهنی؟

کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریایی دور بریزد؟

فقط تو باشی ونه حتی گل سرخی که عطر نفس تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای فقط نگاه تو باشد

بغض گلويم رو پشت خنده هاي مصنوعي پنهان مي کردم تا ديگران نفهمند من چگونه بي تو نابود شده ام

 

سلام به نازنینانم

 

سلام به همه اونهایی که این مدت طولانی دوریشون برام سخت بود. دلم برا همتون تنگ شده بود .

امروز تو این پست جدید میخوام دردی رو که از محرم دامنگیر سینه ام شده براتون بگم. درد اونم چه دردی. داستانی رو براتون میخوام بگم که خودمم باور ندارم.

یه روز سرد وقتی همه آماده عذا داری برای امام حسین بودیم . روزی که درد دلها و اشک چشمها همه جاری برای نازنین زهرا بود روزی که هیچکس باور نداشت اینگونه آغاز بشه گوشی همراهم به صدا در آمد چه وقت ؟

وقتی که جز برای رساندن پیام ناگوار امکان نداشت به صدا در بیاد . خودم فهمیدم چی شده چون همون موقع داشتم خواب میدیدم. خواب یک وداع دردناک .خواب دیدار آخر . خوابی که نوید دردی جانسوز و فراغی جانگداز رو میداد . بلند شدم و شنیدم که یکی از پشت خط میگفت بابا هم پر کشید . آخ که دلم چقدر رو سینم سنگینی میکرد . ماتم برده بود و اصلا نمیتونستم باور کنم. اما کاری بود که نمیشد انکارش کرد سریع آماده شدم و رفتم دیدم همه ساه پوشیدن و گریه میکنند اونجا بود که دیگه هیچی حالیم نشد و نقش زمین شدم . صداهای مبهم افراد رو میشنیدم اما قادر به جواب دادن نبودم . نمیدونم کی به هوش آمدم اما دوباره با یه جیغ از حال رفتم و دیگه چیزی متوجه نشدم . نمیتونستم باور کنم که بابا جونم عزیز دلم پر کشیده خداااااااااااا

داشتم دیوونه میشدم . هنوزم باور ندارم اما وقتی یادم میاد چند روز قبل از این اتفاق چی میگفت یه کم سبک میشم . اون آرزوی رفتن به کربلا رو داشت و همه دادشون دراومده بود که چرا من بهش گفتم که اسم نوشتم برا کربلا اما کار خدا رو ببین اون خیلی زودتر از ما رفت کربلا. بابام همش گریه میکنه . روز و شب شده کارش گریه برای پدر مادرش . میگه لحظات آخر بابایی بهش گفته ما رفتیم دیدار به قیامت . خوشا به سعادتش که در چنین ماه و چنین روزی یعنی ۶ محرم پر کشید از خدا میخوام روحش رو با امام حسین و حضرت ابالفضل العباس محشور کنه چون خوب خادمی بود برای ائمه.

ببخشید که نتونستم شاد بنویسم و باعث رنجشتون شدم . امیدوارم هیچوقت رنگ غم به چهرتون نشینه.

 

 

 رفتي و خــاطره هــاي تـو نشستـه تـو خيـالم

 بـي تـــو مـن اسيــر دست آرزوهــاي محـالـم

 يــاد مــن نـبــودي امـا من بيــاد تــو شکستـــم

غير تو که دوري ازمن دل به هيچ کسي نبستم

هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش

وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 17:35 توسط فرشته |


بنام پروردگار عشق و لبخند

بنام رب گل یاس

بنام الله قلبهای عاشق

بنام رحمن و بنام رحیم 

بنام خدای عاشقی که  بندگان را درس عشق و طهارت آموخت.

 

سلام سلام سلام

سلام به دوستای گل تر از گلم

 

بالاخره بعد از مدتها تونستم آپ بشم . شاید بپرسید تو این مدت چیکار میکردم . آخ اگه بدونید چقدر سرم شلوغ بود غیر از اینم سیستمم خراب شده بود دیگه همه و همه انگاری دست به دست هم داده بودند که من نتونم آپ بشم .

خداییش دلم واسه همتون تنگ شده بود . امروز فقط اومدم بهتون بگم که از این به بعد منتظر جریانات تازه از راهروهای دادگاه باشید . راهروهایی که گاهی غم داره گاهی شادی . گاهی اشک داره گاهی لبخند .

البته این بارم دست خالی نیومدم . اما این بار جریانی که براتون تعریف میکنم با بقیه فرق داره . شاید بپرسید چه فرقی . اگه بخونید فرقشو میفهمید .

 

 

در راهروهای دادگاه :قسمت هشتم

این داستان : کار خدا

 

این داستان تماما واقعیته مثل داستانهای دیگم اما این یکی دیگه تلخ نیست . یکی از روزهای بهار زیبا تو خونه نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد . گوشی رو برداشتم . اون طرف گوشی یکی از دوستای خوب و نازنینم بود . از خوشحالی نمیتونست درست صحبت کنه . کسی که همیشه رنگ غم تو شماش و اهنگ ماتم تو صداش بود این بار اونقدر ذوق داشت که منم به وجد اومدم کسی که بارها از زندگی تلخش برام حرف زده بود و من هر بار ازش خواسته بودم صبر پیشه کنه این بار میخواست خبر خوشی رو بهم بده اما نمیتونست حرف بزنه . فقط اشک  میریخت . ازش پرسیدم آخه چی شده ؟

 بعد از این که یکم آروم شد بهم گفت : فرشته جون یادته چند وقت قبل اومدم پیشت و بهت گفتم میخوام برا علی زن بگیرم چون من نمیتونم باردار بشم اما علی راضی نمیشه . گفتم آره . گفت یادته میخواستم برا راحتی علی درخواست طلاق بدم . گفتم آره . گفت : نمیدونی چی شده : این بار دیگه سرش داد زدم و گفتم بگو دیگه جون به لبم کردی. باز شروع کرد به گریه . دیگه اعصابم حسابی خورد شده بود .

 گفتم نکنه ... نکنه خبریه . بازم گریه کرد و این بار گفت : نمیدونی فرشته جون . ما نوبت داشتیم بریم دکتر مشهد . دیدم حالم زیاد خوب نیست رفتم دکتر . دکتر گفت باید آزمایش بدی . هر چی گفتم نمیدم گفت اگه آزمایش ندید من دارو تجویز نمیکنم . با ناامیدی رفتم آزمایشگاه . مسوول آزمایشگاه که منو میشناخت بهم گفت نمیخواد با حال بدت بیای برا جواب . خودم جوابو  تلفنی بهت میدم . من عصر با ناامیدی منتظر تلفن بودم که اون مسوول آزمایشگاه زنگ زد و گفت خانوم شیرینی بیار جوابتو ببر . بهش گفتم شوخی میکنی . گفت نه به خدا چند بار آزمایشو تکرار کردم درسته . شما دو ماهه باردارید .

نمیدونید وقتی اینو از زبون یه آدم ناامید و سرخورده  شنیدم چقدر خوشحال شدم . آره کار خداست دیگه . خدایی که بنده هاشو تو هیچ شرایطی تنها نمیذاره . خدای مهربونی که اگه دلت باهاش یار باشه همه چی داری . همه چی بهت میده و تا همه جا باهاته .

به امید همین خدایی که خداییش بر همه بندگانش اشکاره و عشقش به بنده هاش اونقدر زیاده که حتی اگه بنده ای ازش رو برگردونه بازم هواشو داره .

 

مخلص همه شما دوستای گلم و بنده های خوب خدا

  یا حق 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 19:32 توسط فرشته |


 

 

اشکاتو پاک کن همسفر، گاهي بايد بازي رو باخت

اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت

 

 در راهروهای دادگاه: قسمت هفتم

من فقط خودتو میخوام.

 

وقتی از در وارد شدم دیدم ای داد بیداد امروز از هر روز دیگه ای شلوغتره . نمی دونم چرا از اول سال 86 تا حالا هر روز برامون پرونده میارن اونم از اون پرونده های پر دردسر و جنجالی که طرفینش متاسفانه یا از افراد فرهنگی هستند یا دکتر مهندسن.

من که واقعا مات موندم آخه آمارمون خیلی بالا رفته اصلا نمیشد فکرشو کرد که یه روز آمار اختلافات خانوادگی تو شهرمون اینقدر بالا بره نه تنها من بلکه بقیه همکارامم براشون قابل هزم نیست که هر روز اینقدر پرونده داشته باشیم پیش خودم گفتم آخه چرا اینهمه اختلاف چرا اینهمه کشمکش مگه دو روزه دنیا چه ارزشی داره که آدما اینطور همدیگه رو آزار میدن و باعث رنجش هم میشن.

از وقت ورود به دفتر از کلانتری چند تا پرونده کیفری که بیشتر ایراد ضرب و فحاشی بود آوردند چند تا پرونده حقوقی هم داشتیم . بعد از ثبت پرونده ها برا حقوقی ها وقت تعیین کردیم و کیفری ها رو ازشون خواستیم بیرون دفتر باشن تا یکی یکی به پروندشون رسیدگی بشه.

یکی دو موردی از پرونده ها رسیدگی و خوشبختانه به سازش طرفین مختومه شد .نوبت رسید به پرونده آقا و خانومی که خانوم ماما و آقا دکتر اطفال بودند.

واقعا تعجب کرده بودیم . طرفین رو صدا کردیم . هر دو داخل اتاق شده و در رو بستند . شاکی پرونده آقای دکتر بود رو کردم طرفشو گفتم مشکلتون چیه ؟

با ناراحتی رو کرد به همسرش و گفت از آقای به اصطلاح دکتر بپرسید.

از آقای دکتر پرسیدم میشه در مورد مشکلی که باعث اختلافتون شده خارج از بحثی که تو پرونده مطرحه توضیح بدید؟

گفتند : خانوم مشکل ما فقط سر خانواده منه . من میدونم که خانوم من با مادرم مشکل داره و نمیخواد با خونوادم رفت و آمد کنیم اما من باید به مادرم برسم این وظیفه منه.

گفتم درسته مادر جدا زن و فرزندم جدا . حالا چرا از دست همسرت شکایت کردید؟ مگه ایشون شما رو مورد ضرب و جرح قرار دادند؟

بله این خانوم منو از ناحیه دست مورد ضرب قرار دادند تازه مدرک پزشکی قانونی رو هم ضمیمه کردم.

رو به خانوم گفتم لطفا بیشتر توضیح بدید. آیا شما ایشونو کتک زدید؟

خانوم با بغض گفتند آخه من با این جثه ضعیف میتونم ایشونو بزنم اونم اونقدر شدید که دستشون ضرب ببینه.آخه تو رو خدا شما بگید اصلا به من میاد که دست بزن داشته باشم؟

آره ایشون به خاطر یه اعتراض کوچیکی که من نسبت به رفتارش داشتم موهای منو گرفتند و سه دور دور اتاق چرخوندند اینم مدرکش و دسته ای از مو از داخل کیفش در آورد و نشون داد در ادامه خانوم گفت:

ما حدود 17 سالی هست که با هم ازدواج کردیم و یه دختر 13 ساله داریم . ایشون تو تمام این مدت برای مخارجی که واسه من و فرزندم هزینه میکنند امتیاز میدن مثلا اگه من امشب از مهمونهای ایشون خوب پذیرایی کنم فردا ایشون ما رو سوار اتومبیل میکنند و ما رو به اصطلاح خودشون تو شهر میگردونند میدونید هر امتیاز مثبت چند تومنه ؟ شاید باورتون نشه اما همش 200 تا تک تومنیه. حتی برا خرید میوه و پوشاک هم ما باید امتیاز داشته باشیم .

تو تموم مدتی که با این آقا زندگی میکنم خرج خودمو دخترمو من میدم . شما بیاین از نزدیک ببینید خونه ما رو . ببینید اصلا به خونه یه دکتر متخصص میخوره.

اون زمانی که با این آقا ازدواج کردم سال سوم پزشکی بود . با تشویقا و کمکهای منه که الان فوق تخصص گرفته ولی متاسفانه ایشون قدر نمیدونند.

اصلا تو زندگی به من و فرزندم اهمیت نمیدند و زندگی ایشون فقط مادر و برادراشن و بس .

همیشه منو تو جمع خرد میکنه و شخصیتمو به بازی میگیره و اگه اعتراض کنم منو به باد کتک میگیره واقعا مستاصل شدم . دیگه نمیدونم باید چیکار کنم .

آقای دکتر با عصبانیت گفتند من اگه در مقابل خانوادم چیزی بهش گفتم لابد حقش بوده . من اینهمه سرمایه دارم و دارم براشون خرج میکنم باید برا اینکه به چیزی برسند امتیاز لازم رو کسب کنند الحمدلله لنگشون نگذاشتم ولی چرا باید شبا زن من اتاق بالا بخوابه ومن اتاق پایین مگه اون زن من نیست؟

رو به خانوم گفتم راست میگن؟

گفت بخدا دروغه من از ایشون تمکین میکنم آخه شما بگید چطوری باید بهتون ثابت کنم تمکین دارم . اونم به مردی که هیچ ارزشی برا من قائل نیست . منی که کارمندم با هزار زحمت غذا درست میکنم تا ایشون غذای بیرونو نخورند چرا دیر میان خونه که مجبور بشم غذا رو بارها گرم کنم و دست آخر اون غذایی که با هزار زحمت درست شده نسیب سطل زباله بشه.

چرا باید زمانی بیان خونه که بچه خوابه و زمانی برن که بازم بچه خوابه . من چجوری جواب دخترمو بدم که میگه دلش برا باباش تنگ شده. تازه وقتی هم که با خانوادش دور هم جمعیم و دخترم باباشو میبینه چرا باید شخصیت اونو پیش بقیه خرد کنه .

بخدا دخترم افسردگی گرفته . هم من هم اون یه جورایی از این آقا میترسیم. میترسیم اگه یه وقت بتونه یه ایراد از ما بگیره چند تا از امتیازامونو از دست بدیم .

خانم رو کرد به همسرش و گفت : بخدا جناب آقای فوق تخصص ما خودتو میخوایم نه پول و سرمایتو . اگه بازم میخوای برا این حرفم منو به باد کتک بگیری من حرفی ندارم .

ما به وجودت نیاز داریم تو رو خدا یه کم ما رو درک کن .

من فقط خود خودتو میخوام .

 

تحمل کردن زیباست ... اگر قرار باشد به تو برسم.

انتظار کشیدن آسان است... اگر قرار باشد دوباره ترا ببینم.

زندگی شیرین است ... اگر قرار باشد مزه دستهای ترا بِچشم.

مشکلات حل می شود ... اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم.

اشکها همه به لبخند تبدیل می شود ... اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم.

و ...

اما دوستت دارم. از پشت همه این فاصله ها .. از پشت همه این حرفها

 

 

 بعد از اینکه آقای دکتر دید همسرش با گریه و التماس فقط وجود خودش رو میخواد حاضر شد از شکایت خودش گذشت کنه و پرونده رو مختومه کنه .

وقتی که آقای دکتر و همسرش از اتاق خارج شدند با خودم گفتم خدایا شکرت . آخه این دو روزه دنیا چه ارزشی داره که بخاطرش با هم بجنگیمو همدیگه رو آزار بدیم.

همونجا از خدا خواستم که به من اونقدر یارایی و توان بده که بتونم به دیگران کمک کنم و دل کسی رو نشکنم .

 

 دوست دارم بیشتر از مهر بگویم از صفا

آه امّا در زمین گمگشت اینها ای خدا

دوست دارم عشق را زیباترین معنا كنم

نیست اطرافم ولی جز عاشقان بی وفا

گفتن از پرواز رسم آبی اهل دل است

مانده دل در انتظار یك قفس از ما جدا

در شب فریادها احساس را گم كرده‌ایم

چشمانمان بی محبّت ، رنگ تزویر و ریا

وقت پرواز است باید لحظه‌ای باران شویم

خسته شد قلب زمین از بغض‌های بی صدا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 23:14 توسط فرشته |


سلام به همه دوستانی که تا حالا جریان پرونده های منو دنبال میکردند .

بعد از یه مکث تقریبا طولانی میخوام یکی دیگه از پرونده هایی که مورد رسیدگی قرار دادیمو واستون بذارم.

شما با بیان نظرات خودتون میتونید منو در ادامه این روند ساپورت کنید.

 

درست است که قلبم آرام و بي صدا مي تپد.... درست است که لب هايم محکوم به سکوت اند... درست است که ديگر چشمهايم التماس نمي کنند.... درست است که بغض فرصت فرياد را ازمن گرفته است....!

ولي به خدا قسم که آسمان ، زمين ، ماه و ستارگان....همه و همه... به وجودم شهادت مي دهند... آري _ هستم! باورکن... اي تويي که مرا نيست ميپنداري صداي شکستن دلم را،...نعره هاي غرور ِ له شده ام را،... هق هق شبانه ام را چه؟ آيا نشنيدي؟

 

در راهروهای دادگاه: قسمت ششم

مگه من چه ایرادی داشتم.

 

زن هراسان وارد دفتر شد و نفس نفس زنان پرسید: ببخشید پرونده منو اینجا نیاوردند؟

بعد از سلام تعارف کردم بنشینه بعد بهش گفتم : صبر کنید حتما میارن .

زن نشست روی صندلی گوشه اتاق و شروع کرد به درد دل کردن.

اگه اون لامذهب از من سر بود یا حد اقل از من خوشگل تر بود حرفی نداشتم اما...

گفتم میشه واضح تر بگید .

گفت میدونید خانوم دو روزه که شوهرم منو از خونه بیرونم کرده اونم چطوری اول کتکم زد بعد با فحاشی و داد و بیداد منو از خونه بیرون کرد اینجام کسیو ندارمباور کنید دارم داغون میشم دردمو آخه به کی بگم

گفتم عزیز دلم راحت باش و مفصل همه چیزو بگو

گفت میدونید خانوم زندگی ما خیلی خوب بود تا ده ماه پیش. شوهرم هیچی واسمون کم نمیذاشت و منو بچمم از زندگیمون راضی بودیم تا اینکه حدود ده ماخه پیش همسرم با یکی از همکاراش دوست میشه و حالام که میگه میخواد باهاش ازدواج کنه

الالن ده ماهه که اصلا انگار نه انگار زن داره بچه داره زندگی داره

این همکارش طلاق گرفته و حدود 7- 8 سالی هم از شوهرم بزرگتره اصلا قیافم نداره نمیدونم شوهر من به چی این زن دل خوش کرده که دست از زندگیمون کشیده حتی حاضر نیست واسه منو بچم خرج کنه.

تازه بچمم گرفته اجازه نمیده ببینمش . بخدا دارم دیوونه میشم شما بگید چیکار کنم .

هنوز حرفای خانوم تموم نشده بود که مرد سیه چرده ای همراه یه سرباز و پرونده ها وارد اتاق شد و گف خانوم پرونده داریم . رو به زن کردم گفتم این آقا همسر شما هستند؟

گفت آره . پیش خودم گفتم واقعا که خلایق هر چه لایق.

پرونده ها رو از سرباز گرفتمو رسید دادم سرباز رفت . نگاهی به متن پرونده دوم انداختم دیدم آقا از دست خانوم شکایت کرده در مورد خیانت در امانت.

به اقام تعارف کردم بشینه بعد متن شکایت خانومشو دائر بر ایراد ضرب عمدی و فحاشی و ترک انفاق همچنین اخراج از منزل براش بازگو کردم . آقا کاملا ریلکس جواب دادند :

آره من ایشونو زدم اما بیرونش نکردم و توهینی هم به ایشون نشده . خانوم با عصبانیت بلند شد روبروی شوهرش گفت واقعا که خوبه هم شاهد دارم هم مدرک نمیتونی بزنی زیرش آقای به اصطلاح محترم.

مرد با تندی رو به خانوم گفت خوب چرا علتشو نمیگی

چرا نمیگی چون تو سند خونه رو از تو کیفم دزدیدی این کارو باهات کردم. اگه تو زبونت درازه منم بلدم چطوری حرف بزنم.

از خانوم پرسیدم شما سند رو برداشتید؟

زن رو به من کرد و گفت : آخه مگه کسی سند خونه خودشو بر میداره؟

معلوم نیست این آقا سند رو کجا گذاشتند اینطوری دارن به من تهمت میزنند.

بعد گفت تو رو خدا ازش بپرسید مگه من چیکارش کردم که اون دنبال یه زن بیوست که از خودشم بزرگتره.

از مرد پرسیدم : شما زن دیگم تو زندگیتون هست ؟

با کمال آرامش گفت: یکی از همکارامه من دوسش دارم خیلی میخوامش عاشقشم و فقط رفتم خواستگاری و اون جواب نه داده.

گفتم مگه زن خودتون به این خانومی چشه؟

گفت هیچی . مرد حق داره میتونه چند تا زن داشته باشه.

گفتم خوب باید با اجازه زن اولش بگیره. گفت زنی که سند خونه رو از داخل کیفم بدزده و از من شکایت کنه و پاش به دادگاه باز بشه دیگه بدرد من نمیخوره

زن رو به مرد گفت: بخدا من اومدم زندگیمو نجات بدم . من تو و بچمو زندگیمو دوستون دارم نمیخوام از دستتون بدم. اگه تو دست رو یه زنی بذاری که از من بهتر باشه اشکال نداره اما آخه این زنه.

مرد حرف زنشو قطع کرد گفت اشکالی نداره او سند رو به من تحویل بده من میذارم برگرده.

خانوم گفت باور کنید سند تو خونست اشون به من کلید خونه رو بدن من میرمو سندو پیدا می کنم میدم به ایشون.

رو به آقا ازش پرسیدم : حاضرید کلید خونه رو بدید به ایشون تا بیاد و سند رو بهتون بده؟

گفت : من این خانومو تا زمانی که تک تک ادعاهایی که کرده رو ثابت نکنه تو خونه راش نمیدم.

خانوم گفت بخدا راست میگم. هیچیشو دروغ نگفتم.

از آقا پرسیدم حاضرید در صورتی که خانومتون سند رو بهتون بده از شکایت خودتون گذشت کنید ؟

گفت : آره ولی خونه راهش نمیدم و نمیذارم بچش رو ببینه.

بهش گفتم آقای محترم بازم رفتید سر جای اول که.

گفت شما چی میگید من اصلا زنیو که پاش تو دادگاه باز شده رو نمیخوام.

خانوم لب به گریه گفت تو رو خدا پرونده ما رو ارجاع بدید به مقام بالاتر اصلا انگار نمیشه به خوبی برخورد کرد بذارید پرونده روال قانونی خودشو طی کنه.

منم دیگه خسته شدم به خدا خستم میخوام برم خونه پدرم شمال مگه یه کم آروم بگیرم. شوهری که به خاطر هیچ و پوچ به خاطر یه زن بیوه میخواد زندگیمو بهم حروم کنه دیگه بدردم نمیخوره . کسی که حتی دیدن بچمو از من دریغ کرده میخوام چیکار.

سری به تاسف تکان دادمو با نارضایتی صورتجلسه رو تکمیل کردم و طرفین امضا کردند و رفتند و من ماندمو یک دنیا افسوس.

افسوس بر اینکه...

یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبردركوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت

گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است


عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است

یك چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمكش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است

می روم از شهر این دل سنگهای كور دل
یك نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است

 

 

تو رو خدا شما بگید آیا این حقه که یک زن بعد از ده سال زندگی فقط به خاطر عاشق شدن همسرش زندگی رو که با هزار زحمت و رنج ساخته رو از دست بده. آیا این حقه که یک مرد بعد از ده سال فقط به خاطر یه عشق پوشالی دست از زندگی خودش بکشه و کسی رو که تو تموم این سالها پا به پای او و به خاطر عشق او تو این زندگی تلاش کرده واسه آینده فرزندشون از زندگی خودش اخراجش کنه.شما بگید این درسته؟

 

تو این زندون تنهایی

برات کلی پریشونم

یه روز رفتی از این خونم

یه روز گفتی نمیمونم

یه روز قهر و یه روز آشتی

یه روز گفتی پشیمونم

 به هر ساز تو رقصیدم

ولی چیزی نپرسیدم

از اینکه بیخبر بازم بری

از تو نترسیدم

شدی چند روزی مهمونم

 ولم کردی و داغونم

فریبم دادی انگاری

گمون کردی نمیدونم

ولی من خاک پات هستم

 هنوزم چشم برات هستم

 ندیدی آخه محتاجم

هلاک یک نگات هستم

 گذشته کار از این حرفا

خدایا کاری کن با ما

 بزار عاشق بشه اونم

 یه عاشق مثل اون روزا

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 17:56 توسط فرشته |


 

زندگی
چون قفسي است
قفسي تنگ
پر از تنهائي
وچه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز

 

گاه يک لبخند انقدر عميق ميشود که گريه ميکنيم گاه يک نغمه انقدر دست نيافتني ميشود که با ان زندگي ميکنيم گاه يک نگاه انقدر سنگين ميشود که چشمها رهايش نمي کند گاه يک عشق انقدر ماندگار ميشود که تا اخر عمر فرا موش نمي کنيم .

 

 در راهروهای دادگاه : قسمت پنجم

شما بگید من چه کنم.

 

تو اتاق نشسته بودیمو داشتیم واسه چند تا پرونده قرار صادر میکردیم تا آمار تهیه کنیم که آقایی وارد اتاق شدند و با ناراحتی گفتند خانوم پرونده ما رو هنوز نیاوردند . پرسیدم قرار بوده امروز بیارن گفت آره تعارف کردم نشست . ازش پرسیدم شاکی شمایید ؟ گفت نه همسرم شکایت کرده عوض اینکه من شاکی باشم اون شاکیه . گفتم چطور مگه؟ گفت راستش الان سه ماهه که همسرم و بچه هام منو از خونه خودم بیرونم کردند سند خونه رو یواشکی برداشتند و بوسیله وکالتی که به خانومم داده بودم اونم سو استفاده کرده و رفته خونه رو به نام خودش زده بعدم که منو از خونه بیرون انداختند . مرد سرش رو انداخت پایینو شروع کرد به گریه کردن . واقعا وقتی یه مرد گریه میکنه نمیشه تحمل کرد . گفتم حالا چرا گریه میکنید ؟ آهی کشید و سری از روی تاسف تکان داد و گفت : یه عمر بچه بزرگ کن دخترو مثل یه دسته گل تحویل جامعه بده 21 سالش بکن اونم با چه خون جگری با ناراحتی قلبی که منن دارم اونوقت وقتی رفتم در خونم تا حداقل لباسامو بردارم با سیلی زد توی گوشمو منو از خونه انداخت بیرون . چی بگم خانوم چی بگم . حالا هم خانوم اومده واسه نفقش شکایت کرده . شما بگید زنی که شوهرشو 3 ماهه خونه راه نداده بچه هایی که منو به پدری قبول ندارن نفقه بهشون تعلق میگیره تازه قفلهای در خونه رو هم عوض کردند تا من دیگه نتونم برم اونجا . باور کنید الان 3 ماه تمامه که من یا تو ماشین میخوابم یا تو ساختمونای نیمه کاره اینجام که کسیو ندارم برم خونشون . مرد درد دل میکرد و اشک میریخت . بهش گفتم آقاجون غصه نخورید اصلا نفقه شامل حالخانومتون نمیشه چون واسه گرفتن نفقه باید تمکین خاص و عام داشته باشه . با توجه به حرفای شما خانومتون نه تمکین خاص دارند نه تمکین عام پس ناراحت نکنید خودتونو . دنیا محل گذره تموم این سختیام میگذره . خدا اونقدر بزرگ هست که بتونه تموم مشکلاتو از سر راهتون برداره . مرد نگاهی به سوی باا کرد و دستاشو برد بالا و گفت خدایا شکرت صد هزار مرتبه شکرت یه کم از بار غصم کم شد داشتم دق میکردم . گفتم مطمئن باشید خدا کمکتون میکنه دخترتونم بچگی کرده مطمئنا خودش بعدا میفهمه چه اشتباهی کرده ولی شما اونو الان ببخشید . ایشالله به زودی زود برمیگردید خونه . هر چی صبر کردیم پرونده رو نیاوردند ولی مرد همچنان منتظر دیدار همسرش بود بهش گفتم دیگه منتظر نمونید کار از امروز رده اگه پرونده رو بخوان بیارنم فردا میارن . از جاش بلند شد و تشکر کرد و گفت ببخشید سرتونو درد آوردم ولی اگهپیش شما عقده دلمو باز نمیکردم دق میکردم بازم ممنونم . گفتم در اینجا همیشه به روی شما بازه ما اینجا هستیم که به درد دلای مردم گوش بدیم و در حد توانمون کمکشون کنیم . مرد خداحافظی کرد و رفت اما من رو به همکارا کرده و گفتم یک زن چطور میتونه کسیو که یه عمر شریک زندگیش بوده از خونه خودش بیرونش کنه اونم این مردو که تو این شهر درندشت هیچکسو نداره . و یک دختر چطور میتونه به خودش اجازه بده که به صورت پدر خودش کسی که یه عمر واسه به اینجا رسیدن و بزرگ شدنش زحمت کشیده سیلی بزنه . واقعا متاسفم واقعا . آدم در میمونه چی بگه .

 

غربت چنان سخت است که در من هر چه هست همه با من بیگانه اند... رفته رفته آب می شوم

 بدرود ای امیدها...!

غربت غرور مرا یکباره در من کشت نه آرزویی..نه امیدی... غریبه ای زخمی ام

من در غربت نیستم

غربت در من است...

 

وقتی که تنهايی مياد

حس می کنم که بی کسم

ترانه هام می سوزن و

بريده ميشه نفسم

ثانيه ها می گریزن

هيچ موقع فردا نمياد

دلم ميگه زندگيرو

با اين همه درد نميخواد

بسه آخه چقدر ميخوای منو به بازی بگيری

کاشکی که راحتم کنی

بگی الهی بميری

بی رحمی عادتت شده

دست خودت نيست ميدونم

آخر يه روز ميری و من تو حسرت تو می مونم

لعنت به اون دل سياه

نفرين به اين بخت بدم

سياه شده روز و شبم

اسير و دربدر شدم

قصه مارو هر کسی

شنيده ميگه شاعرم

واسه نوشتن دروغ

دستاش هميشه حاضرن

بسه آخه چقدر ميخوای

منو به بازی بگيری

کاشکی که راحتم کنی

بگی الهی بميری

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 11:22 توسط فرشته |


همونطور که قول داده بودم واسه آشنایی بیشتر شما عزیزان مواد قانونی مربوط به مهریه را اینجا برای شما ارائه دادم میتونید بخونید و اگه سوالی داشتید یا توضیح بیشتر میخواستید واسه من به آدرسم میل بزنید تا بیشتر بتونم راهنماییتون بکنم در ضمن در آینده مواد قانونی مربوط به نفقه ، طلاق و مسائل دیگه رو هم براتون خواهم گذاشت . امیدوارم استفاده لازم رو از این مطالب ببرید .

 

قوانین مربوط به مهریه : (مواد 1078 تا 1101 قانون مدنی )

 

هر چیزی را که مالیت داشته باشد و قابل تملک نیز باشد میتوان مهر قرار داد .

مهر باید بین طرفین تا حدی که رفع جهالت آنها بشود معلوم باشد .

تعیین مقدار مهر منوط به تراضی طرفین است .

اگی در عقدنکاح شرط شود که در صورت عدم تادیه مهر در مدت معین نکاح باطل خواهد بود نکاح و مهر صحیح ولی شرط باطل است .

به مجرد عقد ، زن مالک مهر میشود و میتواند هر نوع تصرفی که بخواهد در آن بنماید .

برای تادیه تمام یا قسمتی از مهر میتوان مدت یا اقساطی قرار داد .

هر گاه مهر عین معین باشد و معلوم گردد قبل از عقد معیوب بوده و یا بعد از عقد و قبل از تسلیم معیوب و یا تلف شود شوهر ضامن عیب و تلف است .

زن میتواند تا مهر به او تسلیم نشده از ایفائ وظایفی که در مقابل شوهر دارد امتناع نماید مشروط بر اینکه مهر او حال باشد و این امتناع مسقط حق نفقه نخواهد بود .

اگر زن قبل از اخذ مهر به اختیار خود به ایفائ وظایفی که در مقابل شوهر دارد قیام نمود دیگر نمیتواند از حکم ماده قبل استفاده کند معذالک حقی که برای مطالبه دارد ساقط نخواهد شد .

اگر در نکاح دائم مهر ذکر نشده یا عدم مهر شرط شده باشد نکاح صحیح است و طرفین میتوانند بعد از عقد مهر را به تراضی معین کنند و اگر قبل از تراضی در مهر معین بین آنها نزدیکی واقع شود زوجه مستحق مهرالمثل خواهد بود .

در مورد ماده قبل اگر یکی از زوجین قبل از تعیین مهر و قبل از نزدیکی بمیرد زن مستحق هیچگونه مهری نیست .

ممکن است اختیار تعیین مهر به شوهر یا شخص ثالثی داده شود در این صورت شوهر یا شخص ثالث میتواند مهر را هر قدر بخواهد معین کند .

اگر اختیار تعیین مهر به زن داده شود زن نمیتواند بیشتر از مهرالمثل معین نماید .

برای تعیین مهرالمثل باید حال زن از حیث شرافت و خانوادگی و سایر صفات و وضعیت او نسبت به اماثل و اقران و اقارب و همچنین معمول محل و غیره در نظرگرفته شود .

هر گاه شوهر قبل از نزدیکی زن خود را طلاق دهد زن مستحق نصف مهر خواهد بود و اگر شوهر بیش از نصف مهر را قبلا داده باشد حق دارد مازاد از نصف را عینا یا مثلا یا قیمتا استرداد کند .

هر گاه مهر در عقد ذکر نشده باشد و شوهر قبل از نزدیکی و تعیین مهر ، زن خود را طلاق دهد زن مستحق مهرالمتعه است و اگر بعد از آن طلاق دهد مستحق مهرالمثل خواهد بود .

برای تعیین مهرالمتعه حال مرد از حیث غنا و فقر ملاحظه میشود .

در نکاح منقطع عدم مهر در عقد موجب بطلان است .

در نکاح منقطع موت زن در اثنا مدت موجب سقوط مهر نمیشود و همچنین است اگر شوهر تا آخر مدت با او نزدیکی نکند .

در نکاح منقطع هر گاه شوهر قبل از نزدیکی تمام مدت نکاح را ببخشد باید نصف مهر را بدهد .

در صورتی که عقد نکاح اعم از دائم یا منقطع باطل بوده و نزدیکی واقع نشده زن حق مهر ندارد و اگر مهر را گرفته شوهر می تواند آنرا استرداد نماید .

در صورت جهل زن به فساد نکاح و وقوع نزدیکی زن مستحق مهرالمثل است .

در صورتی که مهرالمسمی مجهول باشد یا مالیت نداشته باشد یا ملک غیر باشد در صورت اول و دوم زن مستحق مهرالمثل خواهد بود و در صورت سوم مستحق مثل یا قیمت آن خواهد بود مگر اینکه صاحب مال اجازه نماید .

هر گاه عقد نکاح قبل از نزدیکی به جهتی فسخ شود زن حق مهر ندارد مگر در صورتی که موجب فسخ ، عنن باشد که در این صورت با وجود فسخ نکاح زن مستحق نصف مهر است .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 10:20 توسط فرشته |


به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

 عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

  دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

اگه همدیگه رو دوست دارید به هم بگید خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید منتظر طرف مقابل نباشید شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

در راهروهای دادگاه : قسمت چهارم

خواهش میکنم تنهام نذار

 

امروز روز خیلی بدی بود واقعا خسته شده بودم یعنی تموم همکارا خسته شدن پرونده رو پرونده . نمیدونم اینهمه مشکل از کجا تو زندگیا پیدا میشه واقعا از کجا؟

اتاق رسیدگی شلوغ بود همه رو بعد از ثبت پرونده هاشون به بیرون راهنمایی کردیم تنها طرفین یکی از پرونده ها موندن تا به کارشئن رسیدگی بشه.

در باز شد و پدر و دختری وارد اتاق شدند و پدر با ناراحتی مدارک مربوط به پرونده دخترش رو روی میز گذاشت بعد از اینکه بررسیشون کردم رو به آقا گفتم : شرمنده مدارک تشکیل پرونده ناقصه تمبر نداره در ضمن باید از سند نکاحیه و فتوکپی شناسنامه دو برگ فتو باشه . مرد با ناراحتی گفت این چه مملکتیه این چه دادگاهیه از صبح تا حالا کجاها که نرفتم دیگه خسته شدم و مدارک رو از زیر دستم کشید و با ناراحتی همراه دخترش از اتاق خارج شدند.

بعد از مدتی برگشتند ما هم سرمون خلوت تر شده بود. پدردختر وقتی مدارکو به من داد رو به من کرد و گفت خانم موسوی شرمنده نشناختم اگه با تحکم برخورد کردم شرمندتم از بس خسته شدم چقدر دنگ و فنگ داره . گفتم خوب خدا ببخشه ما عادت کردیم دیگه . مردم از سر خوشیشون که اینجا نمیان لابد مشکل دارن که میان اینجور جاها ولی ببخشید شما رو من نشناختم. گفت بازم شرمنده من حشامی همسایتون هستم . گفتم راستش من زیاد با همسایه ها رابطه ندارم واسه همینم نشناختم .

خوب آقای حشامی چی شده جریان چیه؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که پسر بلند بالا و خوش قیافه ای از در وارد شد سلام کرد و نشست کنار دختر آقای حشامی . پرسیدم شما؟ گفت من همسر این خانومم . منو اینجا خواسته بودید اومدم .

یه نگاهی به پرونده کردم دادخواست طلاق بود خیلی ناراحت شدم . رو به آقای حشامی کرده و پرسیدم دادخواست طلاق واسه چیه ؟

با ناراحتی گفت یه عمر بچتو به دندون بگیرو با خون دل بزرگ کن بعد یه همچین مردی اونو از دستت بگیره . گفتم مگه این آقا چشه؟ با پوزخند گفت چش نیست ابروست بابا هیچ مشکلی نداره فقط معتاده منم نمیخوام دخترمو به آدم معتاد بدم . گفتم چند وقته ازدواج کردند گفت 6 ماهه که عقد هستند. رو به دختر ازش پرسیدم همسرتو دوست داری؟ گفت دوست داشتن یه آدم معتاد چه فیده ای داره ؟ آره دوسش دارم ولی به خاطر اعتیادش نمیتونم باهاش زندگی کنم . گفتم خوب ترک میکنه . آقای حشامی با عصبانیت گفت خانوم ترک میکنه چیه این آقا کراک میکشه بارها ترک کرده خودم ترکش دادم نمیتونه تحمل کنه.

به پسر نگاهی کردم مظلومانه سرشو پایین انداخته بود و فقط گوش میداد ازش پرسیدم واقعا کراک مصرف میکنی؟ ادعای پدر زنتو قبول داری ؟ گفت نه به خدا چشاش پر اشک بود . گفت به خدا من زنمو زندگیمو دوس دارم . به خدا حاظرم بخاطر زنم بمیرم به خدا اونقدر زنمو دوس دارم که مهرشو نذاشتم دست پایین بگیرند به تاریخ تولدش سکه مهرش کردم . پرسیدم چند تا ؟ گفت 1366 سکه. خیلی تعجب کردم . گفتم میدونی مهر زن عندالمطالبه است ؟ گفت آره منم از دل و جونم هر چی دارمو به خاطر زنم میدم اصلا مهرشم میدم ولی باهام زندگی بکنه آخه دوسش دارم به خدا. بعد رو کرد و با بغض به همسرش گفت : تو رو خدا تنهام نذار زهره جون بدون تو میمیرم بخدا. بعد بلند شد که از اتاق بره بیرون صداش کردم گفتم صبر کن صورتجلسه رو امضا کن بعد برو . برگشت و نشست .

به خانوم گفتم با اینهمه عشقی که همسرت بهت داره بازم میخوای جدا بشی گفت نه بخدا منم دوسش دارم ولی باور کنید با آدم کراکی نمیشه زندگی کرد صورتجلسه رو تنظیم کردم و از دو طرف خواستم امضا کنند البته یه وقت دیگه بهشون دادم . وقتی زهره و پدرش رفتند همسر زهره موند و خواهش کرد که بازم با زهره حرف بزنم و گفت به خدا معتاد نیستم و بخاطر اینکه برادر کوچیکم ترک کنه خودمو زدم به اعتیاد میتونید بیاید بریم همین الان آزمایش ازم بگیرید. لب به گریه شد و گفت تو رو خدا تو رو هر که میپرستید رضایت به جدایی من و زهره ندید من دیوونه زهرم اگه ترکم کنه خودمو میکشم و شروع کرد بلند بلند گریه کردن .یه مقدار باهاش صحبت کردم کمی که آروم شد بهش قول دادم به هر صورت زهره رو واسش نگه دارم. لبخند تلخی زد و خداحافظی کرد و رفت .

تو این چند روزه خیلی با زهره صحبت کردم و با پدر و مادرش به چند تا وکیلم معرفیشون کردم تا بهتر راهنمایی بشن . تو این مدت همسر زهره برگشته بود شهرستان خودشون و تلفنی به زهره گفته بود که اگه بخواد ازش جدا بشه خودشو میکشه و این مسئله خانواده آقای حشامی رو به شدت ناراحت کرده بود . آقای حشامی و همسرش رفته بودن پهلوی وکیلی که معرفی کرده بودم و راهنمایی های لازمه رو گرفته بودند و با هماهنگی من زنگ زدند به دامادشون تا بیاد و یه فرصت دیگه بیان دفتر تا من با گرفتن تعهد از آقا و گفتن حرفای آخر رضایت زهره خانومو بگیرم و پرونده رو ببندم .

روز موعود فرا رسید زهره و همسرش بعد از در زدن وارد اتاق شدند اینبار همسر زهره فقط میخندید و برق عشقو میشد تو چشای بارونیش دید . اینبار او گریه میکرد اما گریه شوق . وقتی دیدم اون خوشحاله منم شاد شدم. بهش گفتم خوب دیدی به قولم عمل کردم دیدی زهره رو واس نگه داشتم ولی شرط داره باید یه سری تعهدا رو به ما بدی و اینام ممکنه بعدا علیهخودت بکار بره گفت بخاطر زهره هر تعهدی بخواین میدم اصلا هر چی زهره جون بگن میخوام مغازه رو بفروشم یه کار دیگه دست بگیرم که خیال زهره و خانوادشم راحت بشه . نمیخوام دیگه از دستم ناراحت باشن .گفتم پس قبول داری که معتاد به کراک بودی؟

 گفت آره ولی الان ترک کردم و قول میدو دیگه سراغش نرم اگه برم سراغ این کار چون میدونم آخرش مرگ و تباهیه خودمو میکشم که حداقل با ذلت نمیرم . از این به بعد هم مطیع امر زهره جونم هستم . داشتم صورتجلسه رو مینوشتم که اجازه گرفتند رفتند بیرون وقتی برگشتند یه جعبه شیرینی تو دستشون بود که واسه قدردانی و تشکر گرفته بودند .شیرینی رو برداشتم گذاشتم کنار تا صورتجلسه رو تکمیل کنم که همسر زهره گفت مگه دوس ندارید؟

 گفتم چرا صبر کن کارم تموم بشه حتما . تازشم این شیرینی خوردن داره . وقتی کارم تموم شد هر دو امضا کردند و با لبخند و دست در دست هم مثل دو تا قناری عاشق از اتاق خارج شدند پیش خودم گفتم خدایا اینا رو همیشه واسه هم نگهشون دار. وقتی پرونده ها رسیدگیش به آشتی منجر میشه انگار دنیا رو بهمون دادن . اونقدر خوشحال میشیم که اندازه نداره . آدم عاشق کارشم باشه خودش یه عالمی داره .من عاشق کارم هستم با بعضیا میخندم با بعضیا اشک میریزم با بعضیا شاد میشم و واسه بعضیا غمگین میشم . از خدا میخوام غم و اندوه رو از دل همگان بزداید و شادی رو جایگزین اون بکنه .

 

تو میخواستی قلبمو بدم به تو همه دار و ندارم واسه تو

من فقط از تو میخونم همیشه نمیشه بی تو بمونم نمیشه

بیا چشمام واسه تو تموم دنیام واسه تو

به تنم شعله بزن اما از اینجا نرو

منمو این شب پشت پنجره مگه میشه عشقت از یادم بره

به چه اسمی من صدا کنم تو رو تو که دنیا پر شده از اسم تو

بیا تا فاصله ها رو بشکنیم بیا تا دل رو به دریا بزنیم

تویی پایان تموم غصه ها من که جز تو دیگه چیزی نمیخوام

بیا چشمام واسه تو تموم دنیام واسه تو

به تنم شعله بزن اما از اینجا نرو

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 20:20 توسط فرشته |


به پندار تو: جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زبانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

 

 

 

در راهروهای دادگاه : قسمت سوم

به خدا دوسش ندارم .

 

وقتی وارد اتاق شد خیلی عصبی به نظر می اومد بهش گفتم ببخشید شما وقت داشتید ؟ نه من الان از کلانتری اومدم پروندمو الان میارن .

گفتم طرفتون اومده گفت آره تو راهرو وایساده پرسیدم مشکلت چیه؟

هیچی اومدم از شوهرم جدا بشم . پرسیدم دلیل خاصی داره؟ گفت نه دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم همین.چیزی نگذشت که مادر دختر از در وارد شد سلام کرد و نشست بعد رو کرد بهم و گفت : تو رو خدا دخترمو از دست این ابلیس راحتش کنید. گفتم خانوم چرا ابلیس؟ گفت نمیدونی چقدر بلا سر ما آورده کاری کرده که دخترم مثل دسته گلم عصبی شده و داره قرص اعصاب میخوره به خدا از دست این مرد آسایش نداریم یه بارم که دخترم خیلی اذیت شده بود دست به خودکشی زد اگه یه کم دیرتر متوجه میشدیم الان زیر خروارها خاک بود . تو رو خدا خانوم تو رو خدا طلاق دخترمو بگیرید.

پرونده رو آوردند شوهر دختر هم وارد اتاق شد . پسر محجوب و سربه زیری به نظر می اومد. سلام کرد و نشست. پرسیدم میدونی که واسه چی اینجا هستی؟

گفت نه . گفتم همسرتون دادخواست طلاق دادند میخوان از شما جدا بشن. خیلی خونسرد گفت من همسرمو دوست دارم و طلاقش نمیدم . پرسیدم چند وقته که ازدواج کردید؟ گفت الان 6 ماهه که عقد کردیم . گفتم میدونی چرا همسرت دادخواست طلاق داده؟ گفت نه به خدا ما با هم خوب بودیم . دختر با تحکم رو به همسرش کرد و گفت کدوم زندگی همش کشکه ما کجا با هم خوب بودیم راستشو بگو.

مرد در جواب گفت آره اصلا خوب نبودیم ولی من دوست دارم و طلاقت نمیدم ما تو خانوادمون طلاق رسم نداریم من هرگز آبروی خانوادمو به خاطر لجبازی های تو نمیبرم. آبرو چیزیه که به همین راحتیا نمیتونم ازش بگذرم . اول خسارات روحی و مالی که به من وارد شده بپرداز تا طلاقت بدم.

زن عصبی تر از قبل گفت تو بیخود میکنی منو طلاقم ندی اصلا من خودم طلاقمو میگیرم حاظرم هر چی از نظر مالی شما خرج کردید بدم طلاهامم برمیگردونم ولی طلاقمو بده. مرد با خونسردی تمام گفت اصلا طلاقت نمیدم . خانوم من زنمو دوسش دارم اصلا طلاقش نمیدم. من زندگی بازیچه است . زن عصبانی از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به جیغ کشیدن و فحاشی کردن و کتک زدن همسرش و با گریه از اطاق رفت بیرون زجه میزد به طوری که نه تنها من بلکه طرفین پرونده های دیگم که بیرون وایساده بودن دلشون واسه این دختر سوخت. مادر دختر هم با گریه به دامادش گفت خیالت راحت شد؟ میخوای منو دخترمو بکشی؟ خوب بکش هم ما آسوده میشیم هم خودت و دوید دنبال دخترش . مرد هم رفت بیرون و با التماس همسرشو برگردوند به اتاق . جوری ناز زنشو میکشید که اصلا باورم نمیشد این مرد مشکل داشته باشه خیلی خونسرد بود. یه کم که جو آرومتر شد از آقا خواهش کردم به همراه مادر خانومش از اطاق برن بیرون تا یه کم با همسرش صحبت کنم و دلیل اصلی واسه پافشاری او برا طلاق رو ازش بپرسم. وقتی اونا بیرون رفتند به دختر خانوم که اسمش هاله بود گفتم بره صورتشو بشوره بعد بیاد تا ببینم مشکل اصلیش چیه. وقتی صورتشو شست دوباره روبروی من نشست اما دیگه آرومتر شده بود . بهش گفتم هاله جون عزیزم میشه بگید دلیل اینهمه بیتابی تو و اصرارت به جدایی چیه؟

سرشو انداخت پایین و گفت : دوسش ندارم یعنی از اولم دوسش نداشتم به خاطر لجبازی با پسر داییم زن این آقا شدم .گفتم چطور مگه؟ گفت به خدا خانوم موسوی من فقط به خاطر لجبازی 6 ماهه که دارم زجر میکشم شاید باورتون نشه من حتی بعد از عقدمون همیشه با اینکه محرم بودیم از اینکه به من دست بزنه واهمه داشتم مثل نامحرما باهاش برخورد میکردم چون اصلا دوسش نداشتم اگه به او جواب بله نمیدادم مجبور بودم به پسر داییم که ازش متنفرم جواب بدم باور کنید اونقدر پسر داییم منو دوس داره که اگه الانم جدا بشم ول کن من نیست اینو بارها خودش گفته . گفتم هاله جون میدونی اگه جدا بشی چه سرنوشتی بعد از این خواهی داشت ؟ دیگه مثل گذشته مثل یه دختر باهات برخورد نمیکنند تو میشی یه مطلقه یه بیوه و معلوم نیست اونطرف پلی که تو میخوای ازش بگذری چجوری باشه معلوم نیست چه آینده ای در پیش داشته باشی. هاله بازم سرشو انداخت پایین و گفت دیگه هیچی واسم مهم نیست از وقتی با این آقا ازدواج کردم دارم قرص اعصاب میخورم بابا یکیم به من توجه کنه من دارم میمیرم.و باز زد زیر گریه . پرسیدم تصمیمت قطعیه؟ گفت آره به خدا . تو رو خدا پروندمو بفرستید دادسرا بزارید اونجا پیگیری بشه.

بهش گفتم هاله جون برو مامانت و همسرتو صدا کن بیان تو . وقتی اونا وارد اتاق شدن و نشستند رو به همسر هاله گفتم راستش ما هیچوقت راضی به جدایی نمیشیم کار ما وصل کردنه نه فصل کردن اما مورد شما یه چیز دیگست . شما عقد کر هستید و شاید اگه با این وضعی که من میبینم دو روز بعد همسر شما با داشتن دو تا بچه باز هم همین اقدامو بکنه واسه شما که مرد هستید زیاد مشکل نیست و میتونید بعد از هاله بهترین زنو بگیرید زنی که دوستون داره نه مثل هاله که ازتون متنفره . اما این هاله است که ضرر میکنه و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش باشه با صحبتهایی که با هاله داشتم فهمیدم هاله اجباری باهاتون ازدواج کرده و الانم حاضر به ادامه زندگی با شما نیست و حاضره در اضا طلاق از همه چیز گذشت کنه حالا با این اوصاف بازم حاضرید با هاله زندگی کنید؟

مرد بازم با خونسردی تمام گفت من هاله رو دوسش دارم و طلاقش نمیدم . دیگه واقعا خسته شده بودم نمیدونستم چکار کنم رو به هاله گفتم پس راضی نمیشی پرونده رو ببندی ؟ با گریه و در حالیکه دستاش میلرزید گفت نه لطفا پرونده رو بفرستید دادگاه من هر طور شده طلاقمو از این آقا میگیرم . صورتجلسه رو نوشتم و صداشون کردم تا امضا کنند دستهای هاله اونقدر میلرزید که به زور خودکارو تو دستش نگهداشت و برگه صورتجلسه رو امضا کرد و بعد مرد آمد جلو و بعد از کمی مکس گفت من حرفی ندارم ولی باید هاله بدونه من تو جلسات دادگاه حاضر نمیشم و طلاقشم نمیدم و بعد از خواندن متن صورتجلسه اونو امضا کرد و رفت.

واقعا مونده بودم چی بگم فقط گفتم هاله جون غصه نخور این هم بگذرد همینه رسم روزگار.

 

بیا در خلوت افسانه هامان برای یک کبوتر دانه باشیم
اگرروزی پرستو بی پناه است برای بالهایش لانه باشیم
بیادرلحظه های بی قراری به یاد غصه مجنون بخوانیم
بیادل های عاشق رابگردیم که شاید ردی از قلبش بیابیم
بیادرساحل نمناک بودن برای لحظه ها یکرنگ باشیم
بیاتا مثل شب بوهای عاشق شبی هم با کمک دلتنگ باشیم

کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های ابیش را
به روی جسم این احساس پاشید


اگر چه قصه دل ها دراز است بیا به ارزو عادت نماییم
بیا با اسمان پیمان ببیندیم که تا او هست ماهم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش چو روح اشک پاک و ساده باشیم


بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن اماده باشیم

براستی اگر کسی بعد از عقد به این نتیجه رسید که کارش اشتباه بوده و همسرش رو اصلا دوسش نداره محکوم است به زندگی کردن با این شخص. آیا قانون ما راهی واسه اینطور افراد باز نگذاشته. تا کی باید بنشینیم و ببینیم که افراد با اعتقادات پوچ و بی اساس خود و فقط با این تصور که با جدایی از همسرشون آبرو خانوادشون از دست میره طرف مقابل را در واقع اسیر خود کنند و ما بنشینیمو دم نزنیم . آیا براستی این حق است که یک زن چون زن است حق تصمیم گیری نداشته باشدو تنها راه جدایی از همسرش اثبات عسر و حرج باشد . آیا دوست نداشتن یک فرد دلیل محکمی برای جدایی نیست؟ در داستان بالا که اینهم همانطور که قبلا ذکر کردم جریان پرونده هایی است که خودم و همکارانم رسیدگی کردیم دختر به خاطر لجبازی های همسرش یک بار دست به خودکشی زده و توسط خانواده اش از مرگ نجات یافته . در جامعه ما امثال هاله ها فراوانند اگر چشم دلمان را باز بگذاریم .به امید روزی که تمامی افکار پوچ و بی پایه از جامعه ما رخت بربندد .

 

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي

بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار

معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 9:0 توسط فرشته |


X

انسان بي حضور عشق، به سرزميني بي حاصل مي ماند.

اگر باران عشق را بر اين بيابان بي حاصل بباري، بيابان، باغي سبز و خرم مي شود.

زيرا فقط عشق است كه تو را ياري مي دهد تا در زمين هستي ريشه بدواني،

به وجد و سرور زندگي گره بخوري، خدا را كنار خود حس كني و

خود را بامنبع تمامي ناپذير هستي مرتبط كني

. فقط در اين هنگام شاخ و برگ هايت مي رويند، سبز مي شوي،

سايه ساري براي خسته، صدها آشيانه براي پرندگان مهاجر،

طراوتي براي لب هاي تشنه، حلاوتي براي دهان گرسنه و

نوازشي براي نگاه مشتاق زيبايي.
زندگي بي عشق، مردگي است؛ كساني كه عاشقي پيشه نكرده اند،‌

به فتواي حافظ، بايد نمرده بر آنها نماز كرد.

اما زندة عشق، هرگز نمي ميرد؛ حتي اگر بميرد، دوامش براي هميشه، بر جريدة‌ عالم ثبت است .

مرگ او، لحظة ديدار او با معشوق ازلي است.

مرگ او،‌ دروازه اي است كه به روي جاودانگي گشوده مي شود.


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

آبان 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

خرداد 1387
تیر 1386
خرداد 1386




Links

اگه عاشقی گناهه ...
طلوع خیانت و غروب عشق
دوباره نمیخوام چشمای خیسمو کسی ببینه
تنها نظار منو...
سپید و سیاه
تنها ( بنام آنکه عشق را آفرید )
سایه تنهایی
دنیای عکس
ابناخون
عشق و باز عشق
علوم رایانه ( علی صرفی )
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند.
شعر و احساس
عشق ( تنهایی )
اشکها و لبخندها
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar-20


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس